خاطره گویی
خاطره گویی
ابوالقاسم رئیسی-کربلای5
.:: خاطره گویی توسط آقای ابوالقاسم رئیسی از عملیات کربلای 5 ::.
عملیات کربلای 5 ما معاون گروهان بودیم و برادر اردستانی فرمانده گردهان بود که ما دراین منطقه 3 قبضه کار گذاشتیم بچه ها آماده شدند وقبل از عملیات تک و توکی برای ثبت منطقه شلیک کردند وآماده شدند. یکروز مانده به عملیات کربلای 5 که شب 17 وروز 18 بود،منطقه به شدت غبادآلود شدو بچه ها آنروز را به نام شبی که روز بود نامگذاری کردند منطقه بسیار حساس بود واگر تردد ماشین از یکی بیشتر می شد عراقیها یک منطقه ای به نام ساختمان پتروشیمی داشتند که در کل منطقه تسلط داشت دیده بانهایشان می دیدند اگر یک موتور یا ماشین اضافه برآن چیزی که تردد می کرد در این منطقه وارد می شد دشمن به شدت از خودش حساسیت نشان می داد. و منطقه را زیر آتش می گرفت و نمی گذاشت نیرو به این آسانی وارد منطقه بشود ولی به لطف خداوند آنروز18 دیماه سال 65 منطقه به شدت غبار آلود شده که حدود 20 متری را آدم به زور میتوانست ببیند که دشمن در آن منطقه به شدت کور شده بود. و اصلا" آنروز روی منطقه تسلط نداشت که آنروز بیشترین تدارکات و امکانات وارد منطقه شد،جایی که یک موتور اگر اضافه وارد منطقه می شد دشمن از خودش حساسیت نشان می داد بچه ها با تریلی امکانت وارد منطقه میکردند، روی دژها که کسی جرات نمیکردبرود اگر میرفت دشمن زود متوجه می شد و آ«جا راقشنگ گلوله باران میکرد بچه ها راحت روی دژها میرفتند و کار سنگر سازیشان را ادامه می دادند در مورد روزی که شب نامگذاری شد، منطقه به شدت غبار آلود شدکه دید دشمن در منطقه اصلا" از بین رفت و نمی توانست ببیند آنروز سنگر تاکتیکی که بنا بود برای لشگر و گردانها بزنند ، زدند که منطقه ای که کسی جرات نمیکرد بالای دژها برود وآنروز لودر بالای دژها کار می کرد و راحت سنگر ها و موضعها را آماده کردند برای کلیه لشگرهایی که در منطقه بودند آنروز خیلی راحت امکانا تشان را وارد کردند بدون اینکه دشمن بفهمد،شلیک دشمن روی ما نداشت چون اصلا" دید نداشت ، بعد بیشترین امکانات را در آنروز وارد کردند و بیشترین بهره برداری را در آنروز کردند و آنروز زمینه ای بود برای عملیات کربلای 5 خیلی روز خوبی بود که امکانات وارد شد وشب بعدش عملیات شروع شد،وظیفه ما در عملیات معاون گروهان بود ، عملیات شب 19 دیماه 65 شروع شد بعد لشگر سیدالشهداء در منطقه شلمچه باید دز آب عبور می کرد و به دژ دشمن می رسید زمانی که این دژ بچه هاراآزاد می کردند یک هلالی شکل هایی پشت این خاکریز بود که بعد آنها هم باید آزاد می شد و آنها برای پشتیبانی از دژ زده شده بود اگر این دژ را آزاد می کردند و آن هلالی را نمی توانستند آزاد بکنند دشمن می توانست باز رویشان تسلط داشته باشد و عملیات با شکست روبرو می شد که زمانی که بچه ها دژ را آزاد کردند رفتند سراغ هلالی که خیلی کار مشکل شد و تا ظهر فردایش بچه ها در آ ن منطقه بودند که فرمانده عملیات برادر کیانپور به شهادت رسید ، این آمد راه را به بچه ها نشان می داد که از آن منطقه سمت چپ هلالی ها وارد شدند و این هلالی ها را خیلی راحت تصرف کردند، و اینه پشت دژها بود و برای پشتیبانی دژ ها ساخته بودند که تسلط داشت به دژها که سلاح 106 و دوشکا و یکسری از سلاحهایشان را در پشت آن گذاشته بودند که اگر نیروهای خود تحرکی انجام دادند راحت از آنجا به دژ تسلط داشته باشند و نیروها را سرکوب بکنند ، در این منطقه از شب عملیات شروع شد بعد از اینکه دژ آزاد شد برای هلالی ها از صبح تا ظهر این بچه ها به شدت نیروهای ادواتی روی این هلالی ها کارمی کردند که آتش سنگینی ریختند که بچه ها در آن منطقه موفق باشند قبضه های 106 و دو دوشکهایشان را زدند که نیروها راحت وارد هر دو تا هلالی شدند که ارتفاع این هلالی ها هر کدام 6الی 7 متر بود و طولشان 500 متر می شد،وبا خاکریز درست کرده بودند ، چون ما جلو نبودیم نمی دانستیم تعداد نیروهایشان چقدراست، تعدادی از نیروهایی هم که از دژ شکست خوردند و عقب نشینی کردند در آن منطقه برای پدافند رفته بودند ، ما دو تا گردانمان در آنجا وارد عمل شده بود از لشگر سیدالشهداء ، گردان حضرت زینب و گردان حضرت علی اکبر بود، بعداز آزاد سازی مرحله بعدی عملیات فردا شبش شروع شد که هر شب یا یک شب در میان در منطقه بچه ها عملیات داشتند. نزدیک به 20 روز در آن منطقه عملیات انجام انجام دادند که به آزاد سازی حدود 150 کیلومتر مربع آخرش انجامید که بچه ها نزدیک بصره شدند ، ودر کانال زوجی وکنار دریاچه ماهی و پدافند کردند بعداز مرحله اول مرحله بعدی شروع شد که عملیات ادامه پیدا کرد .در کانال زوجی رفتند که آنجا پدافند پیدا می شد . در همین بین لشگر رابرای استراحت دوروز عقب آوردند بعد باز هم به منطقه اعزام کردند . برای ادامه عملیات و تجدید سازمان شدند بچه ها وبرای ادامه عملیات شدند که مرحله سوم یا چهارم بود که تا 9 بهمن ماه بود ودر اطراف کالنال زوجی و جزیره امالسهیل بود که آخرش ختم شد به بصره، جنامین ما لشگر 31 عاشورا و لشگر 25 کربلا بودند آنها هم موفق بودند ، آنها از بغل دریاچه ماهی شروع کرده بودند که قسمت آخر کانال زوجی بود ودر آن منطقه عملیات را ادامه دادند واول کانال ماهی که به نام نوک مدادی معروف بود در آن منطقه عملیات خودشان را ادامه دادند هردو لشگر ، که یکی از محور ما بود ودیگری از نوک مدادی شروع می کرد وتا 9 بهمن ماه بود که در آن منطقه بچه ها عملیات را ادامه دادند بعدش منطقه به منطقه پدافند ی تبدیل شد ولشگر ها هم تعویض شدند آمدند برای تجدید سازمان به عقب ، در این روزها، روزهایی پیش می آمد که قبل از اینکه نیروهای ما وارد عمل شوندعراقیها پیش دستی می کردند وشروع به عملیات می کردند که شب عملیات بچه های ما شروع نشود عصر هر روز آنها شروع می کردندکه دو سه سری پیش آمد که گردانهای مارا به شدت محاصره کرده بودند که سریع درخواست آتش پشتیبانی میکردند. با اجرای به موقع آتش پشتیبانی دشمن ناکام می ماند و به عقب بر می گشت و گردانهای ما که محاصره می شدند سلاحهای خودمان آنها راپشتیبانی می کردند مثل 107 و خمپاره پشتیبانی میکردند دشمن را سرکوب می کردند ودشمن به عقب بر می گشت ، گردان مسلم را یکروز محاصره کرده بودند که با آتش به موقع بچه ها در عزض چند ساعت حدود 200 گلوله بر سر دشمن رسیخته شد که آنها ناچار به عقب نشینی شدند و بچه ها هز محاصره در آمدند، ما در عملیات کربلای 5 حدود 4تن شهید گروهان 107 ما داشت ، که یکی ازاین بچه ها شب اول در مرحله اول به شهادت رسید زمانیکه از آنها در خواست آتش کرده بودند داشتند کاری میکردند ، گلوله از ناحیه دشمن می آمد و به قبضه می خورد ، و این برادرمان که بالای قبضه گرابندی می کرده و قبضه را آماده شلیک می کرده گلوله به قبضه مب خورد ، وداخل خود قبضه هم دو تا گلوله بوده که منفجر می شود و این برادرمان از ناحیه سر به شدت آسیب می بیندو مغزش بیرون پاشیده می شود ود جای به شهادت می رسد بنام تک زارع بودند، ودر مراحل بعدی که گفتم به عقب برگشتیم که برای تجدید سازمان به منطقه برگردیم داشتیم می آمدیم یکی از برادران تبلیغات به شوخی آمد گفت هر کس که میخواهد شهید بشود بیاید اینجا مصاحبه ای بکنیم بعد بروند ،یکی از برادران پاسدار وظیفه بود که حدود 15 روزی بیشتر از خدمتش نمانده بود آمد گفت من می خواهم شهید بشوم آمد با آن مصاحبه و صحبت کرد بعد که صحبت هایش تمام شد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم منطقه که وارد منطقه شدیم، 24 ساعت بعدش که برای درست کردن موضع به منطقه اعزام شدند در حال ساختن موضع گلوله ای می آید منفجرمی شود ، و ترکشش میخورد به کسی که مصاحبه کرده بود و به شهادت می رسد ، و شهید سومی شهید امیر زندیه بود که در عملیات کربلای 4 هم بود که قبل از عملیات کربلای 5 خیلی بچه شوخ و با نمکی بود که با بچه ها می گفت و می خندید و شوخی می کرد یکروز داشتیم نماز جماعت می خواندیم که امد پشت سر بچه ها ایستاد و نیت کرد بعد که نماز تمام شد گفت هیچ کدام از بچه ها نخندند تعدادی از بچه ها خندیدند و یکی نمی خندید ، بعد به بچه ها زنجیر این خیلی محکم است و همه خندیدند ، یعنی منظورش این بود که شیطان اینها را دارد می کشد و میبرد که می خندند . بعد زمانی که منطقه آزاد شده بود در کربلای 5 و برای مراحل بعدی می رفتیم ، می رفتیم آب که آن طرف خاک دشمن بود که ازاد شده بود در منطقه می رفتیم و می آمدیم می گفت خدایا من هرچه دارم خواندم ، حالا یک کمی غیبت کنیم که شهید نشویم و آتش سنگینی بود ، خیلی بچه زحمتکشی بود و راننده بود که شب و روز گلوله می آورد وزیاد کمک می کرد که در آخر بر اثر بمباران یک ترکشی از پشت در کمرش میخورد که نزدیک قلبش می آید و به پهلویش یک ترکش دیگری میخورد که در راه براثر خونریزی به شهادت می رسد ، شهید دیگرمان که شهید حمیدعباد اردستانی بود که در مرحله سوم با یکی از برادران اردوگاه به منطقه آمدند و برادرسعید اردستانی فرمانده گروهانمان بود که آمدند ظهر بود ما یکی از این برادران را که مریض بود و به بهداری بردیمش برای مداوا که خواستیم برگردیم در سر راه دیدیم این برادران دارند با ما می آیند که سوار ماشین شدیم ویک روحانی خوبی در سنگر داشتیم که مسئله می گفت ومیخندید ،آنروز بعداز ظهر ناهار یکسری مسائل را می گفت وتک تک می پرسید بچه ها جواب می دادند که بعد از این یک سوال شد و گفت جوابش را داد خوشحال شد وخندید با خوشحال می گفت ما هستیم و شوخی می کرد و بعداز این که حمید از او سوال می کرد میکرد و راجع به راجع به نماز می پرسید می گفت شکلی که بوجود آمد این مراحل را انجام می دهیم و بعد از نو ایم دو یا چها ررکعت نماز را می خوانیم که این روحانی ما می گفت این بچه با ایمانی است و وجدان عبادی خوبی دارد که بعداز نهار بچه ها گفتند ما می خواهیم برویم قبضه هایی که در جلو هستند را ببینیم بچه ها سوار ماشین شدند که بروند من هم آمدم که با بچه ها بروم دیدم شلوارم خونی است شب قبلشض که ما از
قبضه ها می آممدیم برادران یک ماشین را زده بودند که داخلش یک شهید ویک مجروح بود ما مجروح را دیدیم سریع آمدیم پایین واین مجروح را در ماشین گذاشتیم که این شلوارم خونی شده بودو شب بود متوجه نشده بودم فردایش متوجه شدم شلوارم را در آوردم که بشویم و با شلوار کردی بودم که این بچه ها را دیدیم دارند میروند ما با شلوار کردی بودیم .








