تاریخ درج پنجشنبه 21 دي 1396 در 10:25 کد خبر : 1924
ف

خاطره گویی

خاطره گویی

حسین اباذری-کربلای5

خاطره گویی

.:: خاطره گویی توسط آقای حسین اباذری از عملیات کربلای 5 ::.

ما بعد از کی دو ساعت مسیر را با شادی رفتیم و به منطقه شلمچه رسیدیم که با اتوبوس حتی تا خط مقدم عقبه امان رفتیم آنجا پیاده شدیم دیگر صدای توپ و خمپاره خوراک بود 2 ، 3 روز از عملیات گذشته بود مرتب می زد نزدیک ظهر بود ساعت 2 آقا سعید آمد گفت بیایید فعلا" از اینجا برویم رفتیم توی یک منطقه ای پشت خط شروع کردیم به شستن گلوله ها و پاک کردم گلوله ها را شستیم و پاک کردیم آمدند به یک موضع رفتیم گفت این موضوع شما است یکجا بود یک سنگری بود یک قبضه 107 آنجا بود با یکسری مهمان روی هم ریخته شده بود سنگرش هم آنچنان حفاظتی نداشت آنجا شبش اولین شبی بود که در منطقه بودیم شروع به ریختن آتش کردیم نمی دانم آن شب کدام لشکر می خواست بخط بزند آتش می خواستند آن 3 ، 4 قبضه ای که در منطقه مستقر بود از منطقه ها آتش می خواستند شروع به ریختن آتش کردیم و بچه ها بصورت 3 ، 3 تیم درآمدند در آن قبضه ای که بودیم آقای علی ایرانلو مسئولیت قبضه ای را بعهده داشتند و بنده معاونت وزاویه بند قبضه بودم آقای محمد پیکری تیرانداز بود محسن پهلوانی هم تیرانداز از آن تیم بودند و آقای باقری و آقای نجاتی هم کمک بودند بقیه بچه ها آقای امانی و باقری و رجب پور و محسن پهلوانی و ناصر قنادی و طاهری گلوله بیار و گلوله گذار و کاریم یکی در کمک قبضه ها می کردند هر قبضه ای را زیاد کار کردیم مثلا" کارش ساعتها طول کشید منتها داغ می شود مشکل که جرم می گیرد باید تمیز شود بستگی به تحریک بچه های شلیک دارد معمولا" وقت عملیات شاید کمتر از 2 ، 3 دقیقه طول بکشد که 12 گلوله گذاشته شود و آماده شود نهایتا" 5 دقیقه هم فکرمی کنم خیلی است چون یک وقت است حتی 107 قدرت زدن تانک  درحال حرکت را هم دارد و تانک در حال حرکت را تابحال زده در منطقه مجنون و جاهای دیگر چیزهای دیگر متحرک اگر قبضه خوب آب شود تراز شود حتی جسم متحرک را هم می تواند بزند در مسیرش که قرار بگیرد بچه ها آماده شدند آن شب آتش ریختیم خسته و کوفته و گلوله ریختن هم خودش مشکل است و گلوله جابجا کردن هم از آن مشکل تر است گلوله 107 حدود 11 کیلو است یعنی شما حساب کنید 500 کیلو 19 کیلویی را جابجا کنید چطوری است با آن آتش و مسائلی که هست آن شب تا حدود 3 ، 4 ساعت آتش ریختیم که شب اول آتش ریختن ما هم بود من یادم هست زاویه یاب را که روی قبضه می گذاری و قبضه را تراز می کنی نباید زاویه یاب موقع شلیک روی قبضه بماند باید از روی قبضه برداشته شود اگر زیاد بماند یک حبابهایی دارد برار تراز کردن عدسی دارد منشور دارد وسائلی که دارد هم می سوزد هم آب می شود هم ترازش می شکند اتفاقا" ما شب اولی که در منطقه بودیم اولین شلیکی را که آمدیم بکنیم بنده زاویه بند بودم روی قبضه نشیتیم و تراز کردیم و از هول اینکه یک مقدار با عجله بود اولین شلیکهای ما در منطقه عملیاتی بود زاویه روی قبضه ماند یک چشمی دارد شلیک کردیم یکهو بعد از شلیک متوجه شدیم که زاویه بند روی قبضه است نگاه کردیم دیدیم چشمی نیست یک چشمی پلاستیکی پشتش دارد که چشم را روی آن می گذاری روی شاخص می گذاری نگاه کردم دیدم نیست ناراحت شدم فرمانده قبضه ما هم خیلی جدی و در عین اینکه رفیقم بود با آنحال خشونت هم داشت ما گفتیم ناراحت می شود تا بچه ها آماده گذاشتن گلوله های بعدی بودند که بگذارند من در همین مسیر پیش قبضه حرکت کردم 10،8،7 متر عقب رفتم دیدم چشمی افتاده موج انفجاری که شلیک شده بود موج آنرا انداخته بود 10،8،7 متر عقب قبضه گذاشته بود قبضه ما اتفاقا" آن موقع دستگاه آتش قبضه ای از این کلکتوریها بود که کوکش را خارج می کنند یک سیم کشی دارد آنرا می کشیم آن روز اتفاقا" آقای پیکری مسئول تیراندازی بود که در سنگر آن طرف بود که با هم 2 نفری پای قبضه بودیم من زاویه می بستم ایشان شلیک می کردند و بقیه بچه ها گلوله می آوردند ایشان من را دلداری می دارد که چشمی پیدا می شود پیدا کریم شلیک کردیم در این حال که شلیک می کردیم بعد از ظهر آن روز هم که اتفاقا" یادم رفت بگویم زیاد هواپیما می آمد بمباران می کرد حتی تا می آمد بعضی از بچه ها که با هم بودند قبلا" در معرض بمباران قرار گرفته بودند بمباران عراق یک وحشت بخصوصی دارد یعنی وحشت آن از همه بیشتر است حتی شیمیایی بچه ها سریع زمین گیر می شدند و بقول معروف کپ می کردیم اتفاقا" یک نفر بود که اولین بار بود که به جبهه می آمد این کمی سرو گوشش می جنبید یک مقدار شیطنیت می کرد که ما هم خیلی ناراحت می شدیم می ترسیدیم الکی بیگدار به آب بزند و ما را هم الکی به کشتن بدهد چون بالاخره جبهه آن هم در عین حالیکه باید از خودش آدم رشادت نشان بدهد ایثارگری کند با آن حال هم باید کاملا" احتیاط داشته باشد چون واجب شرعی است کسی که احتیاط نکند اگر طوری شود شرعا" آن دنیا باید جوابگو باشد روی این حساب کلاه ماسک شیمیایی و بادگیر مسائلی که هست موضع گرفتن اینها را باید رعایت می کریم اتفاقا" آن شب یک توپ نمی دانم 130 بود نمیدانم در ذهنم نیست از این توپهای لوله کوتاه حدود چند متر آن طرف تر از ما شلیک می کرد که وسط کار بود یکهو ما فکر کردیم یک توپ با خمپاره دیگر یکهو روی توپ اینها خورد نگویی لوله توپ اینها ترکید یعنی شلیک بالا بود از شدم شلیک زیاد و خرج زیاد گذاشتن لوله توپ ترکیده بود که در فاصله 500 ، 600 متری ما کنار جاده بودند لوله ترکید که اتفاقا" 2،3 نفر مجروح و شهید شدند بچه ها از دور دیدند اول فکر کردیم دشمن زده بعد که بچه ها رفتند دیدند توپ ترکیده شده تکی تکی شده آن شب را با هم گذراندیم اتفاقا" یک سنگر باریکی بود مال بچه های پیاده بود که در عقب ایشان بود آنجا می آمدند مستقر می شدند بعد برای پای کار می رفتند آن شب را گذراندیم فردای آن روز بچه های لشکر نصر فردا یا پس فردا بود دیگر زیاد یادم نیست آنجا روزها از دستهایمان خارج شده بود آلان بعد ابز چند سال درست در ذهنم نیست که بچه های لشکر نصر آمدند در آن منطقه مستقر شدند که پای کار بروند هر گروهانی توی یکدانه از آن سنگرها بود که آمدند بما گفتند این سنگر مال ما است که درگیری پیش آمد لازم نیست من بگویم که چه اتفاقی افتاده بود بعد جوری شد که بچه ها ناراحت شدند و گریه کردند توی روحیه ایشان خیلی تاثیر گذاشت این برخوردها یکی شد توقع نداشتند بین بچه ها یک چنین برخوردی با مسئولین آنجا پیش بیاید سرجا و سنگر که پیش آمد که اتفاقا" آن روز آتش دشمن خیلی بود یعنی هر روز که از عملیات کربلای 5 می گذشت آتش دشمن روز بروز بیشتر می شد آتش توپخانه و هواپیما بیشتر می شد بطوریکه دیگر وجب به وجب می زد یعنی کم می آید در منطقه یکجا که خمپاره خورده باز آن نقطه چناره برخورد این بعید است اما آنجا می خورد دیگر عادی بود یعنی بالاترین آتشی که در کل جنگل ریخته شد فکر کنم از 2 طرف در همین کربلای 5 بود که آنروز بچه های لشکر نصر به آنجا آمدند که شب برای عملیات آماده شوند آنهم احتیاط نمی کردند و موضع ما را هم آن روز گرفته بودند آقای ایرانلو گفت بچه های یک سنگر عقبه ما داشتیم آنجا که اتوبوس ما را آورده پیاده شاید 30، 45 دقیقه راه بود تا خط اول  که بودیم آقای ایرانلو دید که مواضع محکمی نداریم گفت یکسری بچه ها را عقب بفرستید یکسری از بچه ها راعقب فرستادند ما از قبضه هم مصرف می کردیم منتها چون روز بود آتش کم شده بود بما گفت یکسری بچه ها بروند 3 ، 4 نفر دیگر بیایند اینجا جا نداریم بچه ها بمانند که من ماندم و آقای پیکری و آقای پهلوانی و آقای طاهری و یکی دیگر ماندیم که پنج شش نفراز بچه ها عقب رفتند توی سنگر عقبه مستقر شدند چون سنگری نداشتیم نیروهای لشکر نصیر که  توی آن سنگرها مستقر شده بودند که شب به خط بزنند بیرون ریخته بودند اوالت می رفتند و می آمدند پشت خاکریز ها نمی دانم نمی دانم تیراندازی می کردند و کارها یکی نباید می کردند ما منطقه را شلوغ کردیم یعنی هواپیما که می آمد می دید فکر می کرد اینجا یک راهپیمایی است درصورتی که تمام نیروها باید توی سنگر قرار می گرفتند که دشمن آنها را نبیند بعد از ظهر آنروز اتفاقا" ما پای قبضه نشسته بودیم داشتیم صحبت می کردیم یکهو من دیدم چون هواپیماهای اف 50 خود ما هم می آمدند در فاصله پایین شاید خیلی پایین که دشمن او را نبیند بچه ها سریع می رفتند موضع دشمن را بمباران می کردند دور می زدند می رفتند از اینها صادای شیرجه شنیدیم که فکر کردم هواپیمای خود ما است . اینجا آمده اند که موضع شمن را بمباران کنند همین که بلند شدیم روی خاکریز برویم یکهو دیدم یک چیزی من را پرت کرد که بعد فهمیدم هواپیمای دشمن است شیرجه زد منطقه را بمباران کرد بعد یادم است که من را پایین انداخت بچه ها هم دور قبضه بودند یکی از بچه ها پایین افتاد بعد دیدیم یکی از بچه ها آمد گفت ترکش خوردم البته به قول معروف ترکش یاحسنی که می گفتیم نبود ترکش ریز خورده بود پیراهنش را بالازد قد عدس بود که اینقدر لباس پوشیده بود که ترکش توی بدنش نرفته بود فقط بدن را سوزانده و لباس را سوراخ کرده بود آقای طاهری بود . این گذشت هواپیماها رفتند بلند شدم ببینم چه خبر است از این موضعی که بویدم آمدم همانجا که گفتم بچه های لشکر نصرتوی راه از سنگرها بیرون بودند اتفاقا" اینجا بگویم یک روحانی بود از بچه های لشکر نصر بود و همان برخوردیکه با بچه های لشکر نصر پیش آمده بود با فرماندهی ستاد لشکر پیش آمده بود با ایشان داشتیم صحبت می کردیم گفتیم اینها نباید این برخورد را با ما می کردند سرجا فرقی ندارد یک سیدی بود که لباس نظامی و عمامه مشکی داشت همینکه بعد از انفجار از سنگر بیرون آمدم در مسیر آمدم ببینم چه خبر است دیدم بمباران کرده بود همه نیروها بیرون بودند دیدم جنازه است که افتاده اتفاقا" سر این روحانی هم گویا قطع شده بود عمامه اش یکجا افتاده بود جنازه و مجروح بمباران هم که می دانید بمب بیفتد در یک جایی که نیرو زیاد باشد چقدر تلفات می دهد بعد همانجو ولو شده بودند خلاصه ما آمدیم که به اینها کمک کنیم یکهو دیدم که باز هواپیما شیرجه رفت وحشت قبلی در ذهنم بود آماده بودند یکهو ریختند در این سنگرهایی که بود منهم همین که وارد سنگر شدم نگویید این بچه ها یکی مجروح شده بودند دست و پاهایشان قطع شده بود خود را به داخل سنگرها کشانده بودند همینطور که وارد سنگر شدیم سنگر هم تاریک بود جایی را نمی دیدیم ما آنجا رفتیم روی 2، 3 نفر از بچه ها یکی خود را به داخل کشانده بودند دیدم صدای ناله ایشان بلند شد کنار کشیدیم بچه های لشکرما نبودند بچه های لشکر نصر بودند ما هم وسیله نداشتیم کمکشان کنیم خیلی ناراحت شدیم بیرون آمده که اینها رابلند کنیم توی ماشین بریزیم یکی دو ساعتی گذشت هم زمین گیر شدیم یک سری هم بچه های جدید بی تجربه بودند کپ کرده بودند گذشت تا آمبولانسها و تویوتاها آمدند جنازه و مجروهین را بردند این بمباران روحیه بدی روی بچه ها گذاشت یعنی تاثیر بدی روی روحیه لشکر نصر گذاشت که حتی گفتن ندارد خیلی از بچه هایشان شهید و مجروح شدند که ما آن شب بچه ها جمع شدند بچه های پیاده می خواستند پای کار برودند یادش بخیر آن 4، 5 نفری که بودیم گفتند برخورد صبح را ندید می گیریم نیروها هم با ما برخوردی نداشته این برخورد هم که داشته با مسئول نیروها بود نیرو هم که تحت امر است ما آن برخورد را ندید گرفتیم یعنی جایش هم بود که ندید بگیریم منطقه چون ازیک ثاینه بعد خبر نداریم که توی لشکر آمدیم با اینها صحبت کردیم دیدیم اینها اصلا" خرد شدند نیروها با هم بودند شهید شده بودند برادر یکی شهید شده بود شروع کردیم شب جمعه هم بود زیارت عاشورا خواندیم جایتان خالی خواندیم که حالی بهبچه ها داد بعد دیدم جایش است که دعای توسل بخوایم بعد از زیارت عاشورا یادم است آقای احمد ایمانی – طاهری با ما بودند آقای طاهری مرد آقا و شریفی بودند شروع بخواندن دعای توسل کردیم این دعا هم روی بچه ها تاثیر داشت بعد دیدم جایش هست دعای کمیل را هم خواندین یعنی محفل عشق شده بود آن شب را هم گذراندیم نزدیک صبح بود که آقای ایرانلوبه من گفت شما به عقب بروید ، این 4،5 نیرو را بعقب توی آن موضع ببرید من معاونت ایشان توی قبضه بودم گفتند عقب بروید بچه های عقبه را جلو بیاورید ما راه افتادیم که برویم که ذکر این عملیات هم اگر یادتان باشد یا زهرا بود یعنی هرجا می رفتی هر اتفاقی می افتاد ذکر یا زهرا شده بود یعنی سلام علیک ، وداع ، احوالپرسی همه چیز یا زهرا بود هر کس به هر کس می رسید یا زهرا می گفت دیگر یا زهرا توی دهان بچه ها افتاده بود واقعا" ذکر شریف و مشکل گشایی هم هست در این مسیر آمدیم به عقب بیاییم نزدیک صبح بود هوا تاریک شده بود بچه های لشکر نصر هم پای کار رفته بودند که بخط بزنند ما توی راه آمدیم یک آمبولانس دست بلند کردیم نگه داشت توی جاده شلمچه داشت از خط بعقب می رفت هیچوقت یادم نمی رود جبوی آموبلانس تویوتا خالی بود یکهو به من گفت نمی ایستم سرعتش خیلی کم بود شاید 10، 15 کیلومتر بود گفت درب را باز کنید بالا بپرید درب را باز کردم بالا پریدم بغلش نشستم بخاری روشن کرده بود بعد گفت 2 نفر مجروح عقب دارم که به خاطر این مجروحین که حالشان وخیم بطور فجیهی مجروح شده بودند گفت بخاطر اینها ترمز نمی زنم که بدنشان تکان بخورد ما سوار شدیم دیدیم اینها عقب افتاده اند یا زهرا دارند می گویند گفت کجا هستیم ساعت چند است شاید بگویم از شدت درد هذیان می گفت ما در راه می آمدیم به مسیر رسیدیم آنجائیکه می خواستم پیاده شوم باز گفت ترمز نمی زنم با سرعت کم می روم درب را بازکنید پایین بپرید که من درب را باز کردم پایین پریدم پیش خودم گفتم که بچه ها بچه عشقی عملیات آمدند ما که می آمدیم کنار جاده خمپاره و توپ می خورد به عقب آمدیم چند نفر از بچه ها جلو آمدند ما هم چون جلو جا نداشتیم استراحت کنیم که روی موکت بخوابیم شب قبل نشسته خوابیده بودیم آمدیم به بچه ها 2، 3 ساعتی خوابیدیم . یکی دو روز آنجا بودیم که بچه ها جلوتر رفته بودند چند گام جلو رفته بودند آتش ما دیگر نمی رسید که پشتیبانی کند آقای اردستانی آمد گفت باید به موضع جدید برویم ما را سوار تویوتا کردند با بچه های قبضه امان 2،3 روزی سرحال در منطقه بودیم که آمدیم توی جاده ای که زده بودند بین آبی که بود بین دژها جاده را وصل کردند آبی که توی منطقه شلمچه ریخته بودند منطقه آبگیر را آمدیم منطقه آزاد شده بود یعنی چند روز بعد از عملیات بود می خواستیم برویم توی خط پشت جزیره ام السهیل و ام الطویل در آن نخلها که سمت چپ پتروشیمی بود ما به تویوتا نگاه می کردیم بعثی ها هر کس به یک حالتی افتاده یکی اینطرف یکی آن طرف افتاده داغان بودند حالم بهم می خورد بچه ها عشق می کردند این مناظر را می دیدند از این پیروزی و آزادی مناطق عشق می کردند خدا محسن پهلوانی را حفظ کند بچه شوخ و شری بود این جنازه ها را که می دید می گفت حسین یک لقمه از آن بزنیم یک لقمه از این بزنیم بچه روی مسئله کمی حساس بودند اما من ناراحت می شدم شوخی می کرد می خواست به بچه ها روحیه بدهد مسیر را آمدیم جنازه زیادی را دیدم از آن دژها گذشتیم و وارد چند تا از نوینها شدیم که آزاد شده بود که بچه ها توی محاصره بودند از فلکه امام رضا سه راه شهادت گذشتیم آن نوینها که شهید کلهر آنجا شهید شد بچه های لشکر 27 محاصره بودند یکسری از گردان حبیب شهید شده بودند تا رسیدیم توی منطقه پشت جزیره ام السهیل و ام الطویل اسم آن دقیقا" در ذهنم نیست ام الخطیب نبود ام الطویل و ام السهیل یک چنین اسمهایی توی توینها بود توی نخلها بود بما گفتند اینجا باید مستقر شوید یک سنگر کوچک از این سوله ایها که باید نشسته توی آن می رفتی و نشسته توی آن نماز می خواندی وارد آن سنگر شدیم قبضه ما هم روی ماشین بود آن قبضه که آنجا بود آنجا ماند یک قبضه دیگر بما دادند که توی ماشین سوار بودیم آنجا گذاشتیم ، ببخشید بعد آن قبضه را پشت ماشین وصل کردیم آوردیم توی آن موضع که قبضه را اتفاقا" آن شب بود رسیدیم با آقای ایرانلو قبضه را روانه کردیم آماده کار روی آن موضعیکه قرار بود آتش بریزیم گرایی که بما داده بودند آماده کار شدیم یعنی این منطقه اصلا" منطقه ای بود که می شود گفت قبرستان ارواح بود هیچکس نبود یکسری جنازه آنطرف افتاده بود یکسری جنازه اینصرف افتاده بود یک منطقه ای بود که اصلا" ماشین رد نمی شد فاصله ما با عراقی ها چندان نبود خیلی جلو رفته بودیم درصورتیکه 107 نباید اینقدر جلو برود آتش سلاح سبک آنها حتی خمپاره های صد می رسید به زمین می خورد بعد صدا می داد البته بخاطر گامهایی که بچه ها برمی دارند برسد آتش ما بعقبه دشمن و یکی از دلائل مهم آن این بود که ما عقب تر نمی توانستیم بیاییم عقبتر از ما آب بود 5،6 کیلومتر آب بود اگر قرار بود آن طرف آب باشیم برد ما نمی رسید روی این حساب آنطرف آب نمی شد اینطرف آب هم مسلما" باید جلوتر می آمدیم روی این حساب بعد از عملیات یکسری از بچه ها اعتراض کردند که چرا اینقدر جلو رفته بودیم مشخص بود که عقبتر هم نمی توانستیم بیاییم چون 4، 5 کیلومتر پشت ما آب بود روی این حساب جلو آمدیم که اتفاقا" ما روی قبضه یکی بودیم یکی را بعنوان شهردار بود بچه ها وقتیکه کار می کردند توی سنگر می آمدند صبح می شد ، ظهر یا شب می شد دیگر سفره افتاده بود هیچکس حال سفره اناداختن را نداشت یعنی این شهردار خادم الحسین یکنفره ، 2 نفرمادام العمری بودند یعنی تا آخر عملیات کارشان خدمت به بچه ها بود یکی دو نفرهم بیسیم چی بودند حدود 13،14 نفر در آن سنگر بودیم که ما آنجا مستقر شدیم ، 3، 4 روزی گذشت بود شبها که بیرون می آمدیم آتش می ریختیم یک چراغ قوه داشتیم روی زاویه یاب می آوردیم زاویه یاب یک شکافی دارد که می اندازیم شبکه را روشن می کند که بتواید روی شاخص بیاورید و زاویه را روی قبضه آب کنید یادش بخیر هواپیماهای عراق شب می آمدند خوشه ای می ریختند دیگر لازم نبود ما چراغ قوه دستمان بگیریم و اینها کار ما را راحت می کنند دیگر چراغ قوه هم نمی خواهد دستمان بگیریم اینها یک خدمت اینجوری برای ما داشتند که منطقه را روشن می کردند این خوشه ایها را که می ریختند بعداز یک ربع کلا" آسمان روشن بود این خوشه ایها که ریخته می شد بچه ها این خوشه ایها را می شمردند مثلا" 15 خوشه یک خوشه 7 تا و غیره در آن حالتیکه کار می کردند اینها را هم می شمردند در این روزها بود که شب و روز آتش می ریختیم یکهو می دیدی شب می آمدند می گویند 500 گلوله آمده بیایی خالی کنید یکی دو ساعتی خالی کردنش توی زاغه طول می کشید آنزمان یکهو می دیدی همزمان با گلوله خالی کردن آتش هم می خواستند ما نمی توانستیم آتش را قطع کنیم بگوییم آقا گلوله دارید می ریزید آن موقع نیروی پیاده زیر آتش دشمن بود ما هم باید آتش می ریختیم تا آتش خاموش شود جواب آتش آتش است 2،3 نفری می آمدند آتش می ریختند بقیه گلوله خالی می کردند که بچه ها خسته شده بودند این 3، 4 روز اول یعنی هنوز بدنشان عادت نکرده بود بیخوابی گلوله خالی کردن ، روز سختی که بود اما همه اینها را با عشق و علاقه می خریدند کار ما یکسره بود خبر نمی کرد یکهو توی سنگر می آمدی بنشینی یا استراحت کنی یکهو بیسیم می گفت آتش می خواهیم روی این زاویه یا محور آتش بریزید یعنی حساب شده نبود چون عملیات بود هر لحظه آتش می خواستند هر لحظه آماده بودیم یکسره با پوتین بودیم لباسهای دیگر و بادگیر تنمان بود عرق می کردیم بو گرفته بودیم اما عشق می کردیم بعضی وقتها یکهو می دیدی مشغول کار غذا می خوردیم نماز هم بعضی وقتها می دیدی پای قبضه تیمم می کردیم یعنی با پوتین و بدون وضو آب هم با ماشین می آوردند خیلی کم بود مشکل بود یکهو می دیدی پای قبضه هستی بچه ها می گفتند نماز است مثلا" نماز صبح دست را زمین می زدی تیمم می کردی و نماز را پای قبضه می خواندی البته آن نماز را من فکر می کنم 2 رکعت آن بیارزد به تمام نمازهایی که می خوانیم خلاصه آنجوری بودیم بهم تیکه می انداختیم ، شوخی می کردیم در ذهنم نیست که شوخی ها چه بود در عین اینکه احتیاط می کردیم شوخی هم می کردیم مثلا" می گفتند قال دوشکا لعنت اله علیه طاق طاق سن کپ کپ یعنی من می زنم توکپ می کنی و این مسائلی بود که خیلی جاها ذکر یا زهرا بعشق حضرت زهرا آن چیزی که بچه هایش لباس خود می نوشند که ما می رویم تا انتقام سیلی زهرا را بگیرم بعض وقتها این اصلا"         بچه هها می آمد این چیزهایی بود که زیاد در ذهنم نیست به یکی دو مورد از روزهای قبل اشاره می کنم من یادم هست آن شبی که توی همین منطقه آمدیم که کار کنیم من که قبضه را روانه کردم با آقای ایرانلو بعداز ظهر آقای اردستانی توی منطقه آمدند شب هوا تاریک بود آمدند که سرکشی به آتشبارها کنند نگاه کردند من گفتم آقا می دانید لوله این قبضه خوب نیست چیزی که بود آقای اردستانی به من گفت مثل اینکه خوب روانه نشده دقت کنید ببینید خوب روانه کردید ما را روانه کرد می خواست ببیند آقای اردستانی مثلا" قبضه را چک کند بعد چون اگر 20 میل قبضه منحرف روانه شود توی زاویه که بخواهید بزنید یکهو می بینید 200 متر گلوله را اینجا روانه می کنید بزنید آن طرفتر می خورد تاثیرش را می گذارد البته عملیات بود این چیزها زیاد اهمیت نداشت چون آتش می خواستند و هرجا می ریختی دشمن بود منطقه کوچک بود اما نیروی دو طرف زیاد یعنی هرگلوله ای که پایین می آمد از دو طرف تلفات می گرفت فرقی نمی کرد حدود 35، 36 تیپ و لشکر از ایران وارد عمل شده بود شب اول که آمد گفت بروید چراغ قوه را ازتوی سنگر بیاورید من رفتم چراغ قوه را بیاورم یعنی از فاصله سنگر تا قبضه یک جاده بود که به آن خاکریز دوجداره می گفتیم که بین خاکریز یک جاده است باز پیش آن یک خاکریز است که قبضه ما پشت خاکریز دوم بود و سنگر ما پشت خاکریز اولی بود که من آمدم از توی سنگر قطب نما و چراغ قوه را ببرم همینکه آمدم می آمدی توی سنگر و می دیدی یک شکافی بود که وارد خاکریز دوم می شدی یکهو دیدم که بچه ها دارند مرا صدا میکنند اینجا بیایی داد می کشیدند یکهو من نمی دانستم همینجوری داشتم طرف قبضه می رفتم همان موقع هم آقای اردستانی با شهید زندی خدابیامرز که در عملیات کربلای 5 شهید شد با دو تویوتا برای من مهمات آوردند بودند توی هر ماشینی 70 تا مهمات شسته شده ماشین را آنجا گذاشته بودند که بچه ها گلوله ها را خالی می کردند که منهم رفته بودم قطب نما و چراغ قوه را بیاورم یکهو دیدم اینها صدا کردند هم در یک سنگر چاله مانندی زمین گیر شدند رفتم جلو آقای اردستانی گرفتند بدوید جلو بیایید گفتم چه شده گفت کجا دارید می روید با خمپاره روی درب عقب تویوتا زده بودند که با زور بسته می شود بالا و پایین می آید روی عقب تویوتا زده بودند خورده بود گویا درب قطع شده بود یکی دو گلوله هم آتش گرفته بود که اینها هر لحظه فکر می کردند الان اینها منفجر می شود که آنجا آمدیم که اتفاقا" آقا سعید هم عجیب گویا می خواند دعا می کرد که الحمد الله آن خطر هم رفع شد و گلوله ها را خالی کردند و آتش می خواستند ریختیم الحمد الله به قبضه لطمه ای نخورده و شهید زندی آنجا گلدانی و یا مومی سرقبضه 107 که عمل کرده بودیم باز شده بود یکسری آموزشی وسایل دیگر برداشت توی تراکت گذاشت این بنده خدا در همان عملیات کربلای 5 هم شهید شد بچه کرج هم بود یکی از رانندگان خود 107 بود آمدیم .آن شب گذشت من به یک چیز دیگر اینجا می خواستم اشاره کنم از شهید اردستانی بود 3، 4 روز قبل را که گفتم در منطقه بودیم آن موضعی را که بمباران کردند یکسری بچه های لشکر نصر شهید شدند حمید اردستانی هم پیش ما می آمد و می رفت من یک شب که بچه ها را به عقب آوردم بعد برگشتم یکسری را بجلو بردم گفتم می روم برمی گردم و صبحانه را اینجا می خورم برگشتم که بیاییم صبحانه بخورم درب سنگر رسیدم پتو را کنار زدم دیدم اثری از سنگر نیست سقف سنگر کاملا" پایین آمده تراورزوپیلت و خاک هیچکس هم توی سنگر نیست یک لحظه فکر کردم چون بچه ها بجلو می رفتند دیدم بچه ها توی آن سنگر هستند می خواستند صبحانه بخورند چای روی چراغ گذاشته بودند یک لحظه فکر کردم بچه ها زیر آوار ماندند سنگر بغل بچه های آشنا بودند گفتم چه شده گفت این بچه ها توی سنگر بودند می خواستند صبحانه بخورد خمپاره خمپاره روی سنگر خورده سنگر پایین آمده خوشبختانه ته سنگر پایین آمده بود اینها جلوی سنگر بودند که آقای رحیم نجاتی از ناحیه کمر موج گرفتگی شده بود و از قبل هم سابقه موج گرفتن و ترکش خوردن در کربلای 1 را داشت حمید اردستانی هم از قبل موج گرفتگی داشت و در کربلا هم چشمش را از دست داده بود که باز او را موج گرفته بود سعید اردستانی باز آن موقع به کوثر رفته بود یکسری نیروی دیگر بیاورد من آمدیم دیدم گفتم بچه ها کجا هستند سنگر بغی گفت یکی از بچه های اینجا مجروح شده حمید او را برداشت به اورژانس برد چند لحظه صبرکردم دیدم حمید خدابیامرز دارد از دور می آید آمد دیدم رنگش اصلا" جور دیگری شده داغان شده بود موجی که اورا گرفته بود روی او اثر گذاشته بود گفتم حمید چته ؟ گفت هیچی رحیم را موج گرفته گویا ترکش خورده او را به اورژانس بردم از آنجا هم اعزام شد یعنی رحیم اولین مجروحی بود که از قبضه ما عقب آمد خیلی ناراحت شدم دیدم رنگ حمید هم زرد شده اصلا" حال دیگری دارد گفتم حمید تو چرا عقب نرفتی خود تو هم که داغان هستی کمرش هم از قدیم درد می کرد از درخت افتاده بود موج او را گرفته بود کمر درد هم داشت دست به کمرش گرفت با آن تیپ دوست داشتنی و عینکی که داشت گفتم چرا عقب نرفتید ؟ گفت منتظر هستم سعید بیایید بعد به عقب بروم گفتم نه بابا عقب بروید سعید بیایید .چیه دارید داغان می شوید سعید هم بود می گفت عقب بروید گفت نه من دیدم حالش خیلی بد است صبحانه هم نخورده بود ، دهانش کف کرده بود یک نوشابه آنجا بود نوشابه رابه او دادم خورد کمی کالباس هم خالی خورد گفت آمپول می خواستیم نیامد دیدم نه این نمی خواهد عقب برود من خیلی ناراحت شدم جوریکه حتی با او برخورد کردم سرش داد کشیدم گفتم بیخود می کنید باید به عقب بروید کی گفته تو اینجا بمانی خود تو داغان هستی موج بدنت را گرفته اصلا" روی پا نمی توانی بایستی که دیگر با برخورد من این برخورد دوستانه ای که با هم داشتیم او عقب آمد به کوثر در اهواز آمد حدود 2، 3 ساعت راه بود باید به اهواز می آمد در ذهنم نیست به چه به عقب آمد بعد من یک برخورد دیگر بعد از آن داشتم بعد از چند روز از او پرسیدم به چه رفتید که او را دیدم می گویم بعدا" چطور شهید شد رفت و ما هم توی خط آمدیم که بعد به منطقه ای که گفتم آمدیم در آن منطقه بودیم که توی نخلها چند روزی گذشت 7، 8 روز می گذشت یکهو می گفتند آقا هزار تا مهمات بدهید 2 قبضه هم از ما جلوتر سمت چپ ما بودند یعنی سه قبضه آنجا بود ما فقط صدای قبضه ها را می شنیدیم اینقدر منطقه آتش داشت نمی توانستیم از این موضع به آن موضع برویم برای ما مشکل بود خطر هم داشت یکهو توی راه می رفتیم یکجوری می شدیم مسئولیت شرعی داشت چند روزی گذشت آتش می ریختند دیگر گلوله می آمد خالی می کردیم بچه ها دیگر نایی نداشتند آقای امانی هم آنجا بود یک مقدار حالش بد شد مریض شد مریضی شدید گرفت که آنروز مجروح شد قبضه جلویی خمپاره آمده بود خورده بود 2 نفر از بچه ها مجروح شده بودند که ترکش به پای یکی و به ران دیگری خورده بود که این 2 نفر را آمبولانس آمد بعقب برد آقای امانی را هم فرستادیم گفتیم بعقب برود که این دومین مجروح قبضه ما شد دیگر بچه ها یک مقدار خسته شده بودند با حمید سومی می شد چون حمید در قبضه ما نبودحمید کارهای گروهان را انجام می داد یک مقدار در روحیه بچه ها تاثیر می گذارد که با هم بودیم اینها عقب رفتند چند روزی گذشت خستگی بچه ها روز به روز بیشتر می شد وقتی نبود که استراحت کنند خستگی را جبران کنند خستگی روی خستگی آتش هم زیاد بود یک دستشویی زده بودیم 2 جعبه گذاشته بودیم که دستشویی اضطراری بود بچه ها جوری شده بود که به دستشویی می رفتند و می آمدند این هواپیما قارقارکی ها می آمد آنها را به کالیبر می بست بچه ها جوری شده بود که دیگر رفتن و آمدن فکر نمی کنم در عرض یک دقیقه می شد بعضی ها بودند که یک دقیقه نمی شد نرفته می آمدند به خاطر اینکه طوری نشوند بعد گذشت خط جوری شده بود که مهمات می آمد بچه ها از زور خستگی می گفتند آقا برای قبضه جلویی ببرید ما نمی خواهیم درصورتیکه یارو می دانست اینجا باید خالی کند خوب مال ما بود باید خالی می کردیم یکروز بود روز سختی بود یعنی سخت ترین روزی را که در کربلای 5 به ما گذشت که با هم بودیم در این روز بود که گویا 29/10 بود اواسط عملیات بود چون ما حدود 20 روز در عملیات کربلای 5 بودیم عملیات 27، 28 روز کشید آنروز بعد از ظهر ماشین 911 آنجا آمد 700 ، 800 مهمات توی آن بود سعید هم با او آمد یک حاج آقا روحانی هم بود که بچه آبادان بود گودرزی گویا بود اینرا هم توی سنگر ما آوردند کمک کند اگر بچه ها مساله ای داشته باشند اینهم کمک ما باشد 7، 8 روز گذشته بود بچه ها خرد شده بودند این توی سنگر آمد به او گفتیم حاج آقا بیایید شروع کنید با خالی کردن گلوله ها او را از همان اول بکار گرفتیم گلوله ها را بغل مهمات خالی می کردیم آن لحظه دیدم حمید اردستانی هم آمد این خدابیامرز همان روز شهید شد یکی دو ساعت بعد شهید شدند سعید اردستانی و چند نفر دیگر از بچه ها بودند می آمدند بما سر می زدند در حال خالی کردن مهمات بودیم دیگر وقت نبود بروم با حمید بدیده بوسی کنم احوالپرسی کنم در شدت کار بودیم حمید آمد پیکعلی را صدا زد 5، 6 متر آن طرف تر چند نفر از بچه ها نامه داشتند که از اهواز برایشان آمده بود نامه ها را داد یک چیزی به محمد پیکعلی گفت ناراحت شد حالا آمدیم توی کار و گلوله ها را خالی کردیم اینها از ما خداحافظی کردند و رفتند اتفاقا" قبضه ها یکی سمت راست مابودند جلوتر رفتند با آقا سعید به آنها هم سربزنند یکهو این بچه ها یکی مهمات آورده بودند خالی کنند دونفرشان آمده بودند توی جاده نمی دانم چه بیاورند یکی از بچه ها گفت بایستید الان می رویم تا این مهمات خالی شود چون یکی دو ساعت طول می کشید گفت الان ما می آییم اینها توی جاده رفتند می دیدم یک بنده خدایی دارد می دود آقا تقی کاکایی دارد می دود و توی سرش می زند مسئول قبضه آنطرفی بود گفتم چه شده گفت همین دونفری که برایشما مهمات آوردند یکی توی جاده افتاده شهید شده پای یکی هک قطع شده بیایید آنها را بیاوریم ما دیدیم بخوایم برویم شاید یکمقدار روی ورحیه ما تاثیر بگذارد گفتم حالا بچه ها می آیند ، یکی دو نفر از بچه ها آمدند رفتند آنها را توی ماشینی که مهمات آورده جنازه یکی را گذاشتند آمبولانس یا ماشین هم که در آم منطقه نبود آن یکی هم که پایس قطع شده بود توی همان ماشین گذاشتند بچه های کم سالی بودند محصل بودند خدا آنها را بیامرزد این اولین اتفاقی بود که در آن روز برای ما پیش آمد حاج آقا آمد شروع به صحبت از صبر کرد حدیث گفت یک حدیث یادم است حاج آقا در رابطه با دوست گفت مثلا" ارزش دارد بروی دوستت را ببینی حتی اگر دوستت آن طرف دنیا و تو این طرف دنیا باشی تمام زندگی خود را بفروشی و تمام عمرت در راه باشی که بروی دوسست را ببینی این بهترین عبادت است و خیلی ارزش دارد من یاده است این حدیث را به عربی هم بعد داشتیم مهماتها را می بستیم که او آمد بعد هم آقای پیکری آمد بغلم نشست بعد از گلوله خالی شدن ماشین رفت این چون تازه وارد بسیج ما شده بود گفت بسیج شما تا به حال چند شهید داده تا آن موقع سه شهید داده بودیم شهید امانی و شهید نادر سرشک زاده بودند گفت عکس آنها که توی پایگاه است چی گفتم آنها شهید محل هستند مال پایگاه نیستند  تا این را گفت من دوزاریم افتاد که یک اتفاقی افتاده چون اون موقع هم بچه های مسجد ما حدود سی و خرده ای توی جبهه بودند که ده دوازده نفر با هم بودیم شاید هم بیشتر من دوزاریم افتاد طوری شده که اینجوری می گوید گفتم محمد چه شده به من بگو من می دانم یک دستی به او زدم بعد صحبت می کریدم نگویید شهید حمید اردستانی خدا بیامرز عقب فهمیده بود که محمود سلیمی شهید شده یکهو به من گفت محمود شهید شده من اصلا" جور دیگری شدم یعنی دیگر روحیه ام را از دست دادم گفت فقط به کسی نگوئید گفتم باشه در این صحبتها بودیم همان موقع هم آتش می خواستند نمی دانم پاتک شده بود چه بود آتش شدیدی می خواستند که ایرانلو سریع گلوله می برد راه به راه شلیک می کردند ما هم گلوله ها را می شستیم ترو تمیز می کردیم می بستیم جوری شده بود که حتی لوله داغ شده بود با گریس توی داغی لوله می گذاشتیم گریس را آب می کرد توی این روزها بود نمی دانم طرف ما چه زدند چون هلیکوپتر طرف پتروشیمی بالا بود موشک 3 متری بود نمی دانم موشک هدایت شونده بود موشک بهرحال بود نمی دانم زمین به هوا یا هوا به زمین بود یک چیزی بود که یک چاله کند که یک تویوتا را توی آن جا بدهیم جا می گیرد و ایرنا که زد ما دیگر چیزی ندیدیم فقط دیدیم خاک و ترکش بود خاک بما می خورد فکر می کردیم ترکش است همه ولو شدیم یکهو کمی که ساکت شدیم همه گفتیم مجروح شدیم همه رویهم توی آن سنگر مهمات که داشتیم زاغه افتادیم گذشت ترکش که کنار رفت یک مقدار ساکت شد یکهو دیدم ابراهیم باقری آمد گفت ترکش خوردم تا اینرا گفت دیدم یک ترکش توی گونه اش خورده و یک ترکش به بازویش خورده ما یکهو زیر خنده زدیم در آنحال گفت چرا می خندید من ترکش خوردم یک ترکش ریز خورده بود با بچه ها یکمقدار خندیدیم بعد آقای ایرانلو پای قبضه بود موشک که خورده بود انفجارش اینقدر شدید بود که او را کلی پرت کرده بود شاید 5، 6 متر او را پرت کرده بود از روی ماشین پایین آن موقع قبضه ما ماشینی شده بود آنرا عوض کرده بودند یکهو 5، 6 متر پرت شده بود و موج او را گرفته بود رفته بود توی سنگر نشسته بود به بیسیم چی گفته بود بیسیم بزنید بگویی 2، 3 آمبولانس بیایی که همه بچه ها تلف شدند بیایند همه را ببرند من بالای سرش توی سنگر رسیدم به او گفتم چه شده یکی از بچه ها هم با من بود باند را برداشت روی بازوی باقری بست گفتم چه شده چیکار می کنید ؟ عباسعلی کو؟ زنده هستید؟ فلانی کو؟ گفتم همه زنده هستیم فعلا" تو در این حالت هستی او را موج شدید گرفته بود چرت و پرت می گفت سریع یک آمبولانس آمد یک ترکش به بازو و گونه ابراهیم باقری خورده بود گفتم عقب بروید گفت شما چی ؟ گفتم من قعلا" اینجا با بچه ها هستم معاون قبضه آن موقع بودم اینها با آمبولانس به عقب رفتند دیگر داشت غروب می شد می شود گفت این سومین اتفاقی بودکه آنروز افتاد اولی که شهادت آن دو نفر بود دومی هم که خبر شهادت سلیمی بود که حمید خدا بیامرز داد و سومی هم این دو نفر بودند همزمان با این انفجار دو قبضه آن طرفی ما را بازهواپیما بمباران کرده بود خوشه ای ریخته بود که در آن فاصله دم غروب این اتفاق برای بچه های قبضه ما افتاد آن طرف هم اینطور شد که بعد ما شنیدیم فردا روز رفتیم دیدیم آنجا را که بمباران کرده بود حمید اردستانی ترکش خورده بود سعید چشمش ترکش خورد که از بین رفت موج کمر و بدن حمید را گرفته بود یکی دو نفر دیگر هم مثل اینکه آنجا شهید شدند 3، 4 نفر هم مجروح شدند که آمدیم آن روز هم گذشت شب شد توی سنگر هم بحالت محزون و ناراحت دور هم نشسته بودیم قبضه امان هم که منهدم شده بود 3 تلفات داده بودیم عقب رفته بودند نمی دانستیم هم اتفاقی برای آن طرفی ها افتاده یا نه ، دور هم نشسته بودیم بچه ها فهمیده بودند که من و پیکری چیزی می انیم منهم از نظر سنی بزرگتر بچه ها بودم می دانستند سفره را انداختند شام بخوریم من عقب نشسته بودن اصلا" میلی به غذا نداشتم غذا من نمی دانم مرغ بود ، چه بود، غذای خوبی بود دیگر از نظر روحی میل نداشتم غذا بخورم حالم جور دیگری بود بعد محمد پیکری توی سنگر به من زد گفت بچه ها فهمیدند خوب نیست روی بچه ها تاثیر می گذارد ول کنید ، بچه ها نمی دانستند سلیمی شهید شده ، فقط من و پیکری می دانستیم گفتم باشد مساله ای نیست آمدیم خود را به بیخیالی زدیم و شروع به خندیدن کردیم و یک چیزی می گفتیم که بچه ها را از آن حالت در بیاورد حالا در ذهنم نیست چه گفتم بخور تا زنده باشی ، چنین چیزهایی معمولا" می گفتیم بکش تا زنده بمانی شروع کردیم غذا را خوردن که بچه ها هم دیگر به احترام ما جلو آمدند و شروع به خوردن کردند خوردیم البته بازی می کردیم نمی توانستیم بخوریم خود را گول می زدیم ظاهر خود را نشان می دادیم اما دلمان چیز دیگری بود اینهم گذشت شام را خوردیم یک لحظه از سنگر بیرون آمدم نگاه کردیم دیدم دورتا دور ما در منطقه آتش رسام است یک لحظه پیش خودم فکر کردم محاصره شدیم بعد گفتم اینهمه عقب را که نمی توانند دیگر محاصره کنند هرچه قدر هم نیرو داشته باشند اینقدر عقب 7، 8 کیلومتر عقب ما را نمی توانند دور بزنند محسن پهلوانی را صدا زدم گفت نکند محاصره شدیم ، قبضه و هیچی نداریم ، گفتم نه خدا خودش می داند بعد ما متوجه شدیم آن شب سپاه ششم یا هفتم عراق از توی فاو توی شلمچه کشیده شده بود به پشتیبانی سپاه سوم که توی شلمچه بود بعد بخاطر ورود اینها عراقی ها جشن گرفته بودند و شروع کردند پدافند هوایی زدن دوشکار سام هر چه توانسته بودند زده بودند که یک دیوار رسامی درست کنند بچه های ما هم می دیدند اینها زدند بچه های ما هم جوابشان را می دادند . وسلام علیکم و رحمه اله و برکاته.

مرکز نیکوکاری
جهادی
هیئت نوجوانان
خادمین
کتاب خانه
پیروان عترت
انصارالقیامه
مزار شهدا
دارالقرآن